Lilypie Third Birthday tickers آریان



نویسنده : نازنین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱

سلام

مدتهاست که آپ نکردم و توجیه هم برای کارم ندارم جز مشغله زیاد.خجالت

به بهانه نوروز، دو سال و نیمگی آریان و خیلی چیزای دیگه باید یادداشتی می ذاشتم که نداشتم.

حالا دیروز از پسرم چیزی شنیدم که می خوام فراموشم نشه. بدون اینکه ازش بپرسم دوستم داره یا نه بدون اینکه کسی ازش بخواد این حرفو بزنه  اومد سمت من نوازشم کرد و گفت مامان دوست دارم. این قشنگترین جمله ای بود که در زندگیم از عزیزترین فرد زندگیم شنیدم. نوشتم تا یادم بمونه.

آریان جونم همه زندگی من تو هستی.قلب

 









نویسنده : نازنین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥

دوستان خوبم سلام

دلم براتون خیلی تنگ شده. چه کنم خیلی گرفتارم.همه دوستان خوب که وقت نمی کنم بهشون سر بزنم منو ببخشند.

آریان تو ابن مدت اینقدر بزرگ شده که دیگه نمی تونم جزئیاتو بگم. همه چیز میگه و کلی لغت بلده. لهجه خاصی دار. کلمات رو با فاصله و بامزه ادا میکنه. اما رو پروژه اصلی (پوشک گیری) هنوز اقدامی نکردیم.ناراحت

تولد دو سالگیش کاملا خصوصی بود. چون نه بابا اسان (بابا احسان) و نه بابایی (بابای من) هیچ کدوم تهران نبودند.

مامان نانین( که من باشم) هم از موقعی که رفته سر کار به هیچ کاری نمی رسه اما کلی روحیش بهبود پیدا کرده.

 چشمتون روز بد نبینه هفته پیش مریض شد ٣ روز تعطیلی مریضداری کردم. یه چیزی تو مایه های آنفولانزا با تب خفیف و اس*تف*راغ مکرر.خلاصه به خیر گذشت اما کلی ضعیف شده گلم.

چند تا عکس میذارم. راستی آتلیه کودک خوب سراغ ندارین؟؟؟؟؟؟

آریان عشق مامان نانینهقلب

تولد

تولد

آریان و کادوها









نویسنده : نازنین ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤

سلام به تمام دوستان خوبم

خبر جدید اینکه ٢ هفته ای میشه که مامان نازنین رفته سر کار و  آریان کوچولوی من صبحا ساعت هفت بیدار میشه میشینه تو ماشین و میریم سمت خونه مامانی جونش. و عصرها ساعت ٥ میرم دنبالش و برمیگردیم خونه. خدا رو شکرخیلی زود به صبحها زود بیدار شدن عادت کرد و حالا دیگه روزای تعطیل هم سر ساعت ٧ بیداره  ناراحت

تازگیها جمله های  کوتاه دو کلمه ای مثل آب بده، غذا بده و یا مامان بیا رو میگه. همه اعضای خانواده من و بابایی رو به اسم صدا میکنه. ماشین بابا، باباجونش( بابای من) و دایی شو خوب میشناسه.شدیدا هم مثل قبل بابایی هست.

راستش دیگه حسابی گرفتارم. خیلی حرفها و کارها هست که از آریان باید بنویسم اما یادم میره چون فرصت نمیشه بنویسم

چندتا عکس از پسر گلم میذارم زودی میام

گل مامان عشق منیقلب

یه شب خوب تابستونی

 

 

کوچولوی اهل مطالعه من









نویسنده : نازنین ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦

سلام

گل پسر خوب من در آستانه 22 ماهگییه و دیگه تا 2 سالگی چیزی نمونده. این روزا همه چیز یه جورایی یک نواخته. روزامون با کارهای روزمره، بازیها ، کتاب خوندن( به قول آریان تباب خوندن) و این جور چیزا میگذره.

نمی دونم گفته بودم یا نه آریان اساسی کتابخونه . روزا بعضی اوقات من واسه اون کتاب می خونم گاهی اون برای من. وقتی من می خونم تا تموم می شه دوباره تباب تباب می کنه و باید از اول شروع کنم و این پروسه 5-6 بار تکرار میشه. چند روز پیش وقتی از مقابل شهر کتاب رد می شدیم وایساد و شروع کرد به تباب تباب کردن . هوا گرم بود و من هم عجله داشتم ولی آقا رضایت نمی داد بریم. بالاخره آریان پیروز شد.

موضوع دیگه علاقش به ون، اتوبوس، کامیون و حتی لودر و جرثقیله اونم هم از نوع اسباب بازی و هم از نوع واقعی.تعجب یه روز که  بیرون بودیم و چند تا لودر برای خاکبرداری کنار خیابون دید حاضر نبود تکون بخوره و می خواست بره نزدیکشون. خلاصه که آخرش گریان به خونه برگشتیم.  گریه

پارک آب و آتش هم که شده عشقش و هر وقت بهش میگم کجا بریم میگه آتییییش.

یک روز بردمش تاتر عروسکی فرهنگسرای ابن سینا . هر پنج شنبه نمایش مخصوص کودکان اونجا اجرا می شه. بگذریم که تاتر زیاد با کیفیتی نبود. وقتی چراغها خاموش شد  هی برق برق کرد. (بچم سالن تاتر و سینما ندیده است دیگه). بعدش در حین نمایش تا سازو آواز قطع می شد رو به من میکرد و میگفت نانای نانای. اما کلا به خاطر آوازها و دست زدنها بدش نیومد. بعد هم رفتیم شهر کتاب یه خانم حامله با شوهرش اومده بودن واسه نی نی شون کتاب بخرن و از تجربه های من و آریان بسی سود بردند.

نقاشی کردن با مداد شمعی رو تجربه کرده و خیلی براش لذت بخشه. امیدوارم آثار هنری به در و دیوار منتقل نشه.( اگه شدم دیگه شدنیشخند) سه چرخه سواری، تاب و سرسره بازی و هاپوی همسایه هم که جای خود دارند.

آریان همچنان جمله نمیگه. دیر نشده؟

اما یه چیزی رو درگوشی بگم مامان آریان دیگه حسابی از تو خونه نشستن و سر کار نرفتن خسته شده و خیلی دلش می خواد یه کار خوب پیدا کنه. اینجوری تو خونه داره دق می کنهناراحت اما کو کار مناسب؟

حسابی دلم گرفته. آخر هفته یه مهمونی خوب دعوتیم خدا کنه روحیم بهتر بشه. راستی آخر مرداد یک سال به عمر مامان نازنین افزوده میشه.

عشق مامان کیه؟ آریانقلب









نویسنده : نازنین ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠

سلام به همه دوستان خوبم

بعد از یک غیبت طولانی برگشتیم.

راستی که این تیر ماه هم به تبع دهه سوم خرداد عجب ماهیه. اون از ناراحتیها و غصه هایی که بعد از ان*ت*خا*بات خوردیم ومی خوریم و این معضل جدید گرد و غبار و آلودگی که واسه این کوچولوها خیلی خطرناکه و خونه نشینمون کردهناراحت. آریان هر شب ساعت 10 دست منو میگیره و میره به سمت تراس و وقتی رفتیم اونجا الاااااااه میگه. منم با اینکه ازهر اتفاق مثبت کاملا نا امید هستم افسوس دل کوچولوی اونو نمیشکنم و همراهیش می کنم.

روز 9 تیر قرار وبلاگی داشتیم خیلی خوش گذشت و یه عالمه دوستای جدید پیدا کردیم.

حالا دیگه از آریان بگم:

 کلمات جدید: تباب(کتاب)، دسشویی، نان، نانون(هندونه)، آبی( البته رنگ رو هم تشخیص میده)،بازی،بالا، علی، مهیی(مهدی), میم( مریم)، آنه (آریان که البته فقط تو عکسا خودشو می شناسه) وقتی ازش می پرسیم اسمت چیه میگه عبدونیشخند. اسب ، گاو ، بعبعی و خرگوش رو به تبع علاقه به حیوانات سریع یاد گرفته. کلمه های دیگه ای میگه مثل  بیشین، بیا، اون یکی و ....  که الان همش یادم نیست.

این علاقه به سگ هم شده دردسر. یه روز که با ماشین از دم پارک نزدیک خونه میگذشتیم حدود 10 شب بود باباییش گفت آریان دوستت هاپو، و ماشینو نگه داشت دو تایی با هم رفتن سمت پارک. منم کنجکاو شدم این هاپو رو ببینم. تو فکرم یه سگ کوچولوی پشمالو بود( همسایه روبروییمون هم یه همچین سگی داره و آریان خیلی دوستش داره) اما چشمتان روز بد نبینه دیدم یه سگ بزرگ ( متاسفانه نژاد سگها رو نمی شناسم) شبیه سگهای نگهبان که با دیدن آریان گل از گلش شکفت. آریان رفت روی چمنها نشست و هاپوی محترم هم شروع کرد با پوزه اش بچمو نوازش کردن و خلاصه من داشتم سکته می کردم نگرانو هیچی هم نمی تونستم بگم. آخه خودمون بچه رو بردیم پیش آقا سگه (شایدم خانوم سگه). خلاصه وقتی رسیدیم خونه آریان رو بردم زیر دوش و غرغر به بابایی که پس هر دفعه می رین پارک این اتفاق می افته و تو به من نمیگی. عصبانی

یه کار دیگه که تازگیها آریان میکنه بالا رفتن از صندلی و صندلی غذاش که خودش کشیده سمت کانتر آشپزخونه و میره اون بالا می شینه و نمیشه یه ثانیه ازش غافل شدنگران. البته این کار رو هم بابایی یادش داده.

چند روز پیش خونه مامان بزرگ آریان بچه یکی از بستگان رو دیدیم که 2 هفته از آریان بزرگتره. قدش حدود 5 سانت بلندتر بود و خیلی هم خوب حرف می زد و خیلی زبل بود. مامانش گفت که داره کم کم از پوشکم می گیردش. خلاصه از اون روز به بعد من هم تلاش بسیار برای این موضوع کردم اما آریان خان حتی حاضر نشد روی لگنش بدون پوشک بشینه. افسوس

راستی تازگی به بلال بخارپز هم خیلی علاقمند شده. چند روز پیش تو پیتزا فروشی شلوغ جوری بلال می خورد که مردم دورو بر همه داشتن نگاش میکردن خوشمزه و به بلال هم میگه مین مین. جالبه که به تمام غذاهایی که دوست داره مثل سیب زمینی سرخ کرده و ماکارونی  مین مین میگه.

چند تا عکس میذارم، امیدوارم باز بشه.

 

همه وجودم فدای تو عزیزمقلب









نویسنده : نازنین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸

عزیزکم سلام 

چند روز دیگه 20 ماهه می شی و الان کاملا وقتی مامانت ناراحته متوجه   میشی . کوچولوی من دلم خیلی گرفته.  دلم می خواست یه یادداشت قشنگ و شاد از این ماهی که گذشت برات می نوشتم  اما نشد. بر میگردم و برای 20 ماهگیت حتما می نویسم.

عشق منی عزیزمقلب

 









نویسنده : نازنین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤

 سلام دوستان

عشق مامانش نوزده ماهه شد و مامان تنبل فقط ماهی یه پست می ذاره.

شاید فیلتر شدن فیس بوک باعث بشه که نازنین  باز برگرده به دنیای وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی. ظاهرا عکسهای پست قبلی هم هیچ کدوم باز نمی شه. کجا آپلود کنم تا باز بشه؟

چی بگم از پسری هر چی بگم کم گفتم. تازگیها خیلی از کلماتو با لهجه و گاهی گویش خودش می گه. همون طور که قبلا گفتم همچنان تنبل خان کلمات و اسامی رو مخفف میکنه ماشین رو می گه ما، به دایی مهدی میگه مه (با کسر میم) و به عمه مریم میگه عمه م ( با فتح میم) منم گاهی اوقات نانی هستم اما بیشتر مواقع مامان.

چیزی که این روزا خیلی منو می ترسونه علاقش به بالا رفتن از صندلیها و ایستادن روی دسته مبل یا روی میز و صندلی غذاشه. نگران

من خیلی دوست داشتم که آریان رو به موسیقی علاقمند کنم. یک سری سی دی موسیقی بیبی انیشتن هم براش گرفته بودم و بخصوص براش موقع خواب می ذاشتم الان هم سی دی شب به خیر کوچولو یا سی دی های قصه که آهنگین باشه رو گوش می ده و می خوابه اما تو طول روز از من نانای می خواد . گاهی اوقات از سی دی های خودش خسته می شه و فکر می کنین خواننده مورد علاقش کیه؟ س*ا*سی مانکنتعجب و غیر از اون هیچ نانایی رو قبول نداره(به  چه نوع موسیقی با کلاسی علاقمند شد) و کار من یافتن ایشان از این کانال به اون کانالهکلافه. البته باید نماز خوندن آقا پسرم رو هم ببینیدلبخند. لباشو تکون می ده و مثلا آیات و ذکرها رو زیر لبش زمزمه می کنه و خیلی خوب سجود و رکوع میره و الله هم می گه.

کارها و حرفای جدیدش خیلی زیاده ولی الان همش یادم نیست.  مدتیه بعد از رسیدگی به آریان کارم شده رمان خوندن و سریال لاست دیدن.افسوس

آریان جونم عشق منی، فدای دو تا چشمات بشه مامان.قلب









نویسنده : نازنین ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢

 دوستان خوب و عزیزم سلام

گل پسر من یک و نیم ساله شد . عزیزکم مبارک باشه.

خوب می دونم که خیلی وقته آپ نکردم  دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

راستی تعطیلات نوروز خوش گذشت؟ برای ما که خیلی خوب بود دو تا سفر رفتیم هر دو هم شمال. راستش من خیلی از شمال تو تعطیلات خوشم نمی آد. اما این بار هم سفرهای خوبی داشتیم. سفر اول با خانواده خودم و عمه خودم بود به انزلی و دومی با یه سری دوستای خوبمون بود و ابن بار سمت مازندران بودیم. آریان تو مسافرت اول خیلی خوب بود و تو مسافرت دوم دوباره بد غذا شد. ولی کلا خیلی خوش گذشت.

بعد از تعطیلات هم یه سری دید و بازدیدها بود و خلاصه سرگرم بودیم

حالا از آریان بگم. تو حرف زدن کمی پیشرفت کرده اما اصلا جمله نمی گه. اعضای بدن هم رو تقریبا کامل می گه و میشتاسه.علاقمند به قصه هایی مثل کدو قلقله زن، خاله سوسکه و قصه های این تیپی شده که من از زمان بچگی با صدای خدابیامرز حمید عاملی به یاد دارم و یه سری شعراشم هنوز حفظم و براش می خونم.

 موقع غذا خوردن حکم صادر میکنه. گگا(غذا)، آب، ماس و اگر غیر از آن چه حکمش صادر شده باشه بهش بدم محاله لب بزنه.

علاقه شدیدی به حیوانات بخصوص سگ پیدا کرده اگه یه سگ تو خیابون ببینه  امکان نداره نره طرفش و باهاش بازی نکنه. شمال که بودیم چون جمعیت قلاده سگ بدست زیاد بودن مکافاتی داشتیم و وقتی می خواستیم از سگا جداش کنیم کلی گریه و زاری می کرد.

با بزرگ شدن بچه ها شیطونیاشون هم زیاد تر میشه شیطونیهایی که دیگه خیلی خطرناکن و خلاصه خیلی باید مواظب باشم.

آریان از جمعه گذشته تو اتاق خودش می خوابه البته سه  شب من هم پای تختش خوابیدم. امیدوارم دیگه عادت کنه.

عزیزم دوست دارم همه هستی من تویی بازم هجده ماهگیت مبارکقلب

این عکسها مربوط به سفر کیش و سفر شماله و کیک  تولد یک سالگیش که نذاشته بودم.

کیک تولد

کیش

کیش (کشتی تفریحی)

کیش

 کیش (کنار دریا)

کیش

شمال