Lilypie Third Birthday tickers نگرانیهای من - آریان



نویسنده : نازنین ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠

سلام به همه دوستان خوبم

بعد از یک غیبت طولانی برگشتیم.

راستی که این تیر ماه هم به تبع دهه سوم خرداد عجب ماهیه. اون از ناراحتیها و غصه هایی که بعد از ان*ت*خا*بات خوردیم ومی خوریم و این معضل جدید گرد و غبار و آلودگی که واسه این کوچولوها خیلی خطرناکه و خونه نشینمون کردهناراحت. آریان هر شب ساعت 10 دست منو میگیره و میره به سمت تراس و وقتی رفتیم اونجا الاااااااه میگه. منم با اینکه ازهر اتفاق مثبت کاملا نا امید هستم افسوس دل کوچولوی اونو نمیشکنم و همراهیش می کنم.

روز 9 تیر قرار وبلاگی داشتیم خیلی خوش گذشت و یه عالمه دوستای جدید پیدا کردیم.

حالا دیگه از آریان بگم:

 کلمات جدید: تباب(کتاب)، دسشویی، نان، نانون(هندونه)، آبی( البته رنگ رو هم تشخیص میده)،بازی،بالا، علی، مهیی(مهدی), میم( مریم)، آنه (آریان که البته فقط تو عکسا خودشو می شناسه) وقتی ازش می پرسیم اسمت چیه میگه عبدونیشخند. اسب ، گاو ، بعبعی و خرگوش رو به تبع علاقه به حیوانات سریع یاد گرفته. کلمه های دیگه ای میگه مثل  بیشین، بیا، اون یکی و ....  که الان همش یادم نیست.

این علاقه به سگ هم شده دردسر. یه روز که با ماشین از دم پارک نزدیک خونه میگذشتیم حدود 10 شب بود باباییش گفت آریان دوستت هاپو، و ماشینو نگه داشت دو تایی با هم رفتن سمت پارک. منم کنجکاو شدم این هاپو رو ببینم. تو فکرم یه سگ کوچولوی پشمالو بود( همسایه روبروییمون هم یه همچین سگی داره و آریان خیلی دوستش داره) اما چشمتان روز بد نبینه دیدم یه سگ بزرگ ( متاسفانه نژاد سگها رو نمی شناسم) شبیه سگهای نگهبان که با دیدن آریان گل از گلش شکفت. آریان رفت روی چمنها نشست و هاپوی محترم هم شروع کرد با پوزه اش بچمو نوازش کردن و خلاصه من داشتم سکته می کردم نگرانو هیچی هم نمی تونستم بگم. آخه خودمون بچه رو بردیم پیش آقا سگه (شایدم خانوم سگه). خلاصه وقتی رسیدیم خونه آریان رو بردم زیر دوش و غرغر به بابایی که پس هر دفعه می رین پارک این اتفاق می افته و تو به من نمیگی. عصبانی

یه کار دیگه که تازگیها آریان میکنه بالا رفتن از صندلی و صندلی غذاش که خودش کشیده سمت کانتر آشپزخونه و میره اون بالا می شینه و نمیشه یه ثانیه ازش غافل شدنگران. البته این کار رو هم بابایی یادش داده.

چند روز پیش خونه مامان بزرگ آریان بچه یکی از بستگان رو دیدیم که 2 هفته از آریان بزرگتره. قدش حدود 5 سانت بلندتر بود و خیلی هم خوب حرف می زد و خیلی زبل بود. مامانش گفت که داره کم کم از پوشکم می گیردش. خلاصه از اون روز به بعد من هم تلاش بسیار برای این موضوع کردم اما آریان خان حتی حاضر نشد روی لگنش بدون پوشک بشینه. افسوس

راستی تازگی به بلال بخارپز هم خیلی علاقمند شده. چند روز پیش تو پیتزا فروشی شلوغ جوری بلال می خورد که مردم دورو بر همه داشتن نگاش میکردن خوشمزه و به بلال هم میگه مین مین. جالبه که به تمام غذاهایی که دوست داره مثل سیب زمینی سرخ کرده و ماکارونی  مین مین میگه.

چند تا عکس میذارم، امیدوارم باز بشه.

 

همه وجودم فدای تو عزیزمقلب